
توقیعات بیانگر کرامات
در مقاله های قبل به توقیع های عقائدی و فقهی پرداختیم وبعضی از این توقیع ها را بیان کردیم.
مقالات مرتبط:
توقیعات امام زمان و روش ارزیابی آنها
توقیعات عقائدی و اجتماعی امام زمان
دسته سوم توقیعات، توقیع هایی هستند که درباره کرامت ها هستند. یعنی در این توقیع ها، از کرامت هایی که به دست حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف محقق شده اند، یاد شده است و به توضیح این نوع کرامات پرداخته است.
با توجه به اهمیت بحث توقیع ها وبحث کرامت ها و معجزات اهل بیت علیهم السلام، به این دسته سوم از توقیعات میپردازیم و برخی از این توقیع ها را بیان میکنیم.
به طور کلی، این توقیع ها را به سه دسته اساسی میتوان تقسیم کرد.
دسته اول، توقیع هایی است که درباره مستجاب شدن دعای اهل بیت علیهم السلام میباشد.
دسته دوم خبر های غیبی درباره حقوق مالی است.
دسته سوم نیز خبر های غیبی درباره امور متفاوت و گوناگون میباشد.
این توقیع ها درباره خبر دادن از مستجاب شدن دعای اهل بیت علیهم السلام درباره برخی از افراد میباشند. در ادامه به چند نمونه اشاره می شود:
به نقل از ابو جعفر محمّد اسود: «على بن حسين بن موسى بن بابويه (پدر شیخ صدوق) پس از درگذشت محمّد بن عثمان عَمرى (نائب دوم)، از من خواست كه از ابو القاسم حسین بن روح (نائب سوم) بخواهم كه از مولايمان صاحب الزمان عليه السلام بخواهد تا دعا كند خداى عز و جل به او پسرى عطا كند. من هم خواستم و او هم خواسته را به امام عليه السلام رساند.
«فَأَنهى ذلِكَ ثُمَّ أخبَرَني بَعدَ ذلِكَ بِثَلاثَةِ أيّامٍ: أنَّهُ قَد دَعا لِعَلِيِّ بنِ الحُسَينِ وأَنَّهُ سَيولَدُ لَهُ وَلَدٌ مُبارَكٌ يَنفَعُ اللَّهُ بِهِ، وبَعدَهُ أولادٌ.»
و پس از سه روز به من خبر داد كه امام براى على بن حسين (پدر شیخ صدوق) دعا كرده و به زودى پسرى برايش متولّد مىشود كه خداوند، او را مبارك و سودمند مىكند و پس از او هم فرزندانى خواهد داشت. براى على بن حسين، محمّد بن على (شیخ صدوق) متولّد شد و پس از او هم چند فرزند ديگر برای او متولد شد.»[1]
به نقل از ابو عبد اللَّه قمى: «شنيدم سُرور، كه مردى عبادتپيشه و كوشا بود و او را در اهواز ديده بودم؛ امّا نسبش را به ياد ندارم، مىگويد: من لال بودم و نمىتوانستم سخن بگويم. پدر و عمويم، مرا در كودكى در سيزده يا چهارده سالگى نزد شيخ ابو القاسم بن روح (نائب سوم) بردند و از او خواستند تا از محضر امام زمان عليه السلام بخواهد كه گشودن زبانم را از خدا بخواهد، و شيخ ابو القاسم گفت: شما فرمان يافتهايد كه به حائر حسينى برويد.
«قالَ سُرورٌ: فَخَرَجنا أنَا وأَبي وعَمّي إلَى الحائِرِ فَاغتَسَلنا وزُرنا، قالَ: فَصاحَ بي أبي وعَمّي: يا سُرورُ، فَقُلتُ بِلِسانٍ فَصيحٍ: لَبَّيكَ.»
سُرور گفت: من با پدر و عمويم به حائر رفتيم و غسل و زيارت كرديم. پدر و عمويم مرا صدا زدند: اى سُرور! و من با زبانى شيوا گفتم: بله. پدرم به من گفت: تو سخن مىگويى؟! گفتم: آرى.»[2]
به نقل از محمّد بن يوسف:« زخمى به شكل رگى متورّم و برآمده در بدنم بيرون آمده بود. آن را به پزشكان نشان دادم و برايش هزينه كردم. آنان گفتند: دارويى براى آن نمىشناسيم. من هم نامهاى به امام عليه السلام نوشتم و از ايشان خواستم برايم دعا كند.
«فَوَقَّعَ عليه السلام إلَيَّ: ألبَسَكَ اللَّهُ العافِيَةَ وجَعَلَكَ مَعَنا فِي الدُّنيا وَالآخِرَةِ.»
توقيع برايم آمد: «خداوند، لباس عافيت به تو بپوشاند و تو را در دنيا و آخرت، همراه ما قرار دهد. يك هفته نگذشت كه خوب شدم و مانند كف دستم، صاف شد. پزشكى از شيعيان را فرا خواندم و جاى زخم را به او نشان دادم. گفت: ما دارويى براى اين نمىشناختيم.»[3]
به نقل از سعد بن عبد اللَّه: «هارون بن موسى بن فرات چيزهايى را براى امام زمان عليه السلام نوشت و با قلم بدون دوات نيز درخواست دعايى براى دو پسر برادرش- كه زندانى بودند- نمود.
«فَوَرَدَ عَلَيهِ جَوابُ كِتابِهِ، وفيهِ دُعاءٌ لِلمَحبوسَينِ بِاسمِهِما.»
جواب نامهاش كه رسيد، دعا براى هر دو زندانى و به اسم آنها بود.»[4]
به نقل از ابو القاسم بن ابى حُلَيس:« ابو رُمَيس ده دينار براى حاجز فرستاد و حاجز فراموش كرد كه آنها را برساند. امام عليه السلام بى آن كه خبر و سابقهاى در كار باشد، به او نوشت: «تَبعَثُ بِدَنانيرِ أبي رُمَيسٍ.» دينارهاى ابو رميس را برای حاجز بفرست»[5]
به نقل از بدر غلام احمد بن حسن: «به لبنان رفتم، در حالى كه معتقد به امامت صاحب الأمر عليه السلام نبودم؛ امّا آنها را عموماً دوست مىداشتم، تا آن كه يزيد بن عبد اللَّه در گذشت. او در زمان بيمارىاش وصيّت كرده بود كه اسب زردرنگ و شمشير و كمربند او به سَرورش (امام عصر عليه السلام) داده شود. من ترسيدم كه اگر اسب را به اذكوتكين ندهم، از او به من گزندى برسد. از اين رو، آن حيوان و شمشير و كمربند را پيش خودم هفتصد دينار برآورد كردم و آن را هم به كسى نگفتم. ناگاه از عراق برايم نامه آمد كه:
«وَجِّه السَّبعَمِئَةِ دينارٍ الَّتي لَنا قِبَلَكَ مِن ثَمَنِ الشِّهرِيِّ وَالسَّيفِ وَالمِنطَقَةِ.»
هفتصد دينارى را كه از بابت قيمت اسب و شمشير و كمربند نزد تو داريم، بفرست»[6]
به نقل از محمّد بن هارون بن عمران هَمْدانى: «پانصد دينار به ناحیه مقدسه بدهكار بودم و نمىتوانستم ادا كنم. با خود گفتم: چند دكانى كه پانصد و سى دينار خريدهام، به پانصد دينار براى ناحيه مقدّسه قرار مىدهم و اين را بر زبان نياوردم. امام عليه السلام به محمّد بن جعفر نوشت: دكانها را از محمّد بن هارون در برابر پانصد دينارى كه به ذمّه او داريم، بگير»[7]
به نقل از حسن بن على علوى: «مجروح، مالى از ناحيه مقدّسه را به مِرداس بن على سپرد و تمیم بن حنظله نیز مالی از اموال امام را به مرداس سپرده بود. سپس از سوى امام عليه السلام به مِرداس چنين رسيد:
«فَوَرَدَ عَلى مِرداسٍ: أنفِذ مالَ تَميمٍ مَعَ ما أودَعَكَ الشّيرازِيُّ.»
مال تميم را با آنچه مجروح شيرازى به تو سپرده است، بفرست»[8]
به نقل از على بن محمّد:« ابن عجمى، يك سوم دارايىاش را براى ناحيه مقدّسه قرار داد و آن را مكتوب كرد كه براى امام عصر عليه السلام است؛ امّا پيش از جدا كردن يك سوم مالش، مالى را به پسرش ابو مقدام داد و هيچ كس را از آن آگاه نكرد. امام عليه السلام به او نوشت:
«فَأَينَ المالُ الَّذي عَزَلتَهُ لِأَبِي المِقدامِ.» مالى را كه براى ابو مقدام كنار نهادهاى، كجاست؟»[9]
به نقل از على بن محمّد بن اسحاق اشعرى: «من همسرى ايرانى داشتم كه مدّتى طولانى او را تنها گذاشته بودم. روزى آمد و گفت: اگر مرا طلاق دادهاى، به من بگو. گفتم: طلاقت ندادهام. و آن روز از او كام بردم و پس از چند ماه به من نوشت كه باردار است. من هم به امام زمان علیه السلام نامه نوشتم و در اين باره پرسيدم و نيز خواستم خانهاى را كه شوهر خواهرم براى ايشان وصيّت كرده بود، به طور قسطى به من بفروشد. جواب آمد كه:
«فَوَرَدَ الجَوابُ فِي الدّارِ: قَد اعطيتَ ما سَأَلتَ، وكَفَّ عَن ذِكرِ المَرأَةِ وَالحَملِ.»
خانه همان گونه كه خواسته بودى، به تو داده شد و به زن و باردارى او هم نينديش». پس از اندكى، زن به من نامه نوشت و گفت كه مطلب پوچى را نوشته بوده و باردارىاش صحّت ندارد. ستايش، ويژه خداى جهانيان است»[10]
به نقل از ابو عبد اللَّه احمد بن محمّد بن عيّاش: «ابو غالب زرارى گفت: در روزگار جوانى و در يكى از سفرهايم به كوفه، مردى از برادران ایمانیم- كه نامش را ابو عبد اللَّه (راوى) فراموش كرده است- با من بود. در آن وقت، شيخ ابو القاسم حسين بن روح- خدا رحمتش كند- نايب سوم امام بود، اما به دلایلی مخفی شده بود و ابو جعفر محمّد بن على، مشهور به شلمغانى را نماينده خود نموده بود و در آن زمان هنوز كژروى و كفرى از شلمغانى بروز نيافته بود و در راه راست و درست بود و مردم به سوى او مىآمدند و با وى ديدار مىكردند؛ زيرا همراه و نماينده شيخ ابو القاسم حسين بن روح و واسطه شيعيان و او در كارهاى مهم و ديگر خواستههايشان بود.
همسفرم به من گفت: آيا مىخواهى ابو جعفر شلمغانى را ببينى و با وى تجديد عهد كنى؟ اكنون او براى طايفه شيعه نصب شده است و من مىخواهم برايم به حجّت عليه السلام بنويسد تا برايم دعايى كند. به او گفتم: باشد! بر شلمغانى وارد شديم و گروهى از يارانمان را نزد او ديديم. بر او سلام داديم و نشستيم. او رو به همسفرم كرد و گفت: اين جوان همراهت كيست؟ وى گفت: مردى از خاندان زرارة بن اعيَن.
شلمغانى رو به من گفت: از كدام تيره هستى؟ گفتم: سَرورم! از نسل بكير بن اعين، برادر زراره. شلمغانى گفت: خاندانى جليل و با جايگاهى والا در اين امر (ولايت)! سپس همراهم به او روى كرد و گفت: سَرور ما! مىخواهم نامهاى بنويسى و دعايى برايم بگيرى. گفت: باشد.
ابو غالب زرارى گفت: هنگامى كه اين را شنيدم، با خود گفتم: من نيز چنين درخواستى بكنم؛ و پيش خود، چيزى را نيّت كردم كه براى هيچ يك از آفريدگان خدا آشكار نكرده بودم و آن، حال [همسرم] مادر پسرم ابو العبّاس بود كه با من اختلاف فراوان داشت و بر من خشم مىگرفت؛ ولى در دلم جاى داشت و او را دوست داشتم، و با خود گفتم: دعا را در باره امرى كه انديشناكم كرده، مىخواهم؛ امّا آن را نمىگويم. پس گفتم: خداوند، عمر سَرورمان را دراز گرداند! من نيز حاجتى دارم. گفت: چيست؟ گفتم: مىخواهم برايم دعايى كند تا گره از امرى كه انديشناكم كرده، باز شود.
شلمغانى كاغذى را كه درخواست آن مردِ همراهم را در آن نوشته بود، از پيش رويش برداشت و نوشت: و زرارى نيز خواستار دعا براى كارى است كه انديشناكش كرده است. سپس آن را تا كرد، و ما برخاستيم و باز گشتيم.
چند روز بعد، همراهم گفت: آيا نزد ابو جعفر شلمغانى باز نگرديم تا از حاجتهايى كه درخواست كردهايم، سراغ بگيريم؟ با او روانه شدم و بر شلمغانى وارد شديم و هنگامى كه نزدش نشستيم، كاغذ را بيرون آورد. در آن، سؤالهاى فراوانى بود كه جوابها لا به لاى آنها نوشته شده بودند. شلمغانى رو به همراهم كرد و پاسخ سؤالش را برايش خواند. سپس به من رو كرد و پاسخ را چنين خواند:
« فَقالَ: وأَمَّا الزُّرارِيُّ وحالُ الزَّوجِ وَالزَّوجَةِ فَأَصلَحَ اللَّهُ ذاتَ بَينِهِما.» و امّا زرارى و حال زن و شوهر، خداوند، ميان آن دو را اصلاح كرد»، بسيار دگرگون شدم و برخاستيم و باز گشتم. همراهم گفت: اين امر، تو را دگرگون كرد؟! گفتم: شگفتتر از اين حرفها است. گفت: براى چه؟ گفتم: چون آن، رازى بود كه جز خداى متعال و من نمىدانستيم؛ ولى او از آن، خبر داد. گفت: مگر در باره ناحيه و درگاه امام زمان عليه السلام شك دارى؟ حال به من بگو كه چه بوده است؟ و چون باخبرش كردم، او هم به شگفت آمد. سپس چنين شد كه به كوفه باز گشتيم و به خانهام وارد شدم و مادر ابو العبّاس (همسرم) كه ناراحت و در خانه پدرش بود، نزد من آمد و عذرخواهى كرد و رضايتم را جلب كرد و با من سازگار بود و مخالفت نكرد تا آن كه مرگ، ميان ما جدايى انداخت»[11]
به نقل از حسن بن خفيف از پدرش:« امام زمان علیه السلام چند غلام به مدينة النبى فرستاد و دو اجیر، آنها را همراهى مىكردند. به خفيف هم نوشت كه با آنها برود و وى با آن غلامان، همراه شد. به كوفه كه رسيدند، يكى از آن دو اجیر، شراب خورد.
«فَما خَرَجوا مِنَ الكوفَةِ حَتّى وَرَدَ كِتابٌ مِنَ العَسكَرِ بِرَدِّ الخادِمِ الَّذي شَرِبَ المُسكِرَ، وعُزِلَ عَنِ الخِدمَةِ.» هنوز از كوفه خارج نشده بودند كه از عسكر، نامهاى در باره برگرداندن آن اجیر شرابخوار آمد و از كار بركنار شد»[12]
به نقل از ابو رجاء مصرى: «دو سال پس از درگذشت امام عسكرى عليه السلام در پى حجّت عليه السلام بودم و به كسى نرسيدم. سال سوم بود كه در مدينه، در محلّه صُرياء، در پى حجّت و فرزند امام عسكرى عليه السلام بودم؛ ابو غانم از من خواسته بود شب را با او شام بخورم، و من نشسته و در خود فرو رفته بودم و با خود مىگفتم: اگر چيزى بود، پس از سه سال، آشكار مىشد! ناگهان صداى كسى را بى آن كه او را ببينم، شنيدم كه مىگفت:
«يا نَصرَ بنَ عَبدِ رَبِّهِ، قُل لِأَهلِ مِصرَ: آمَنتُم بِرَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حَيثُ رَأَيتُموهُ.»
اى نصر بن عبد ربّه! به مصريان بگو: آیا هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديديد، به او ايمان آورديد! من نام پدرم را نمىدانستم؛ زيرا من در مدائن به دنيا آمده بودم و پدرم مرده و نوفلى، مرا به مصر برده بود و من در آن جا رشد كرده بودم. چون صدا را شنيدم، بلا فاصله برخاستم و نزد ابو غانم باز نگشتم و راه مصر را در پيش گرفتم.
و كرامت ديگر، اين كه دو نفر مصرى، هر يك در باره فرزندشان نامه نوشتند و از قائم عليه السلام دعايى در حقّ آنها خواستند. پاسخ آمد: امّا تو، اى فلان! خداوند به تو اجر دهد! و در ادامه براى ديگرى دعا نمود. فرزند آن كه تسليتش داده بود، در گذشت»[13]
به نقل از ابو جعفر مروزى: «جعفر بن محمّد بن عمرو و گروهى كه ميان آنها على بن احمد بن طنين بود، به محلّه عسكر در سامرّا آمدند و روزگار امام عسكرى عليه السلام را درك كرده بودند. جعفر بن محمّد بن عمرو نامه نوشت و اجازه ورود به مقبره را خواست. على بن احمد به او گفت: نام مرا ننويس، كه من اجازه ورود نمىخواهم. او نيز نامش را ننوشت،
پاسخ به جعفر آمد: «ادخُل أنتَ ومَن لَم يَستَأذِن.» تو و كسى كه اجازه نخواسته است، داخل شويد»[14]
به نقل از حسين بن روح قمى:« احمد بن اسحاق به ايشان (امام عليه السلام) نامه نوشت و از ايشان اجازه حج گزاردن خواست. «فَأَذِنَ لَهُ وبَعَثَ إلَيهِ بِثَوبٍ.» امام عليه السلام به او اجازه داد و لباسى برايش فرستاد. احمد بن اسحاق گفت: خبر درگذشتم را به خودم داده است. از حج باز گشت و در حُلوان (سر پل ذهاب) در گذشت»[15]
این مواردی که ذکر کردیم، برخی از توقیعاتی بود که در این موارد به دست ما رسیده است.
[1]کمال الدین، ص502، ح31
[2]الغیبة طوسی، ص308، ح261
[3]الکافی، ج1، ص519، ح11
[4]کمال الدین، ص493، ح18
[5]کمال الدین، ص493، ح18
[6]الکافی، ج1، ص522، ح16
[7]الکافی، ج1، ص524، ح28
[8]الکافی، ج1، ص523، ح18
[9]الکافی، ج1، ص524، ح26
[10]کمال الدین، ص497، ح19
[11]الغیبة طوسی، ص302، ح256
[12]الکافی، ج1، ص523، ح21
[13]کمال الدین، ص491، ح15
[14]الغیبة طوسی، ص343
[15]رجال الكشّى، ج 2، ص 831، ش 1052

بر اساس روایت امام صادق(علیه السلام)، این آیه اشاره به پیمان خداوند با همه پیامبران دارد مبنی بر اینکه در دوران رجعت به دنیا بازگردند تا به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین(علیه السلام) ایمان آورده و ایشان را یاری کنند.

در این توقیع ها، از کرامت هایی که به دست حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف محقق شده اند، یاد شده است و به توضیح این نوع کرامات پرداخته است.
سامراء شهری قدیمی است که توسط فرزند حضرت نوح ساخته شده است بعد ها به عنوان پایتخت عباسیان انتخاب شده و همچنین محل تبعید امام هادی و امام عسکری و محل تولد امام زمان بوده است.

در عصر غیبت امام زمان (عج)، برای رفع سردرگمی و حفظ ارتباط با معارف دین، ائمه اطهار شیعیان را به رجوع به عالمان دین توصیه کردند.
این علما که با اجتهاد، تقوا، و آگاهی از قرآن و روایات اهل بیت تربیت شدهاند، وظیفه دارند احکام شرعی و مسائل اعتقادی را به مردم بیاموزند و در نبود امام معصوم، حجت او بر مردم باشند.
چنانکه در روایات متعدد از امامان، رجوع به فقها و راویان حدیث بهعنوان راهی مشروع و ضروری برای هدایت دینی معرفی شده است.

تطابق تکوین و تشریع: آیه ۸۳ سوره آلعمران تأکید دارد که انسان باید به اختیار خود تسلیم همان شریعتی شود که تمام هستی تکویناً تحت سلطه آن است تا به سعادت برسد.

شیعه و اهل سنت باور دارند که عیسی مسیح سلام الله علیه کشته نشده و نزد خداوند زنده می باشد
شیعه و اهل سنت باور دارند که او در قیام امام زمان سلام الله علیهما همراه ایشان خواهد بود.
بر اساس نصوص روایی متعدد از فریقین، ایشان قاتل دجال هستند یا لا اقل در قتل او نقش پر رنگی دارند.
اولین نفری باشید که پیام خود را ثبت میکند